بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامانی

حرف زدن

1395/12/19 12:16
نویسنده : ریحانه
543 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم اینقدر این مدت درگیرت شدم که فرصت نشد بیام وبلاگت و مطلب بزارم.

دیگه کم کم از اذر ماه 95 شروع کردی به حرف زدن البته هنوز جمله نمیگی ولی مثل طوطی هر چی می گن تا جایی که بتونی تکرار می کنی.

به بابا هم دیگه میگی بنبن.

روزی صدبارم صداش می کنی.

مادر , مامان عزیز, بابا عزیز, عمه, پدر, تنبل تنبلا, ممنون, سلام و...کلی کلمه دیگه رو میگی.

وقتی بهت میگیم بابا یا مامان یا مادرو دوست داری میگی نه اونم با تشدید که همه می خندن.

کلی هم باهات کار کردم بگی بله فعلا که بی فایدس.

یه سفر به کرج داشتیم چون عمه بهار با یه نفر به اسم میشل از المان اومده بود و تو در عین نا باوری غریبی که نکردی هیچی کلی هم صمیمی بودی باهاشون.

البته عمه هم کلی واست سوغاتی اورده بود.

متاسفانه پدر شوهر خاله طیبه مریض شده و ما همه خیلی براش ناراحت شدیم. ان شالله که خدا شفاشون بده.

پدر جون و مادر اومدن خونمون , خوب بود و خوش گذشت.

نی نی دوستانم فاطمه و طیبه به دنیا اومدن دو تا دختر ناز.

زهرا هم بعد از دو سال باردار شد.

چیزی تا عید نمونده و وقتی بابا از تو می پرسه که بابا چندتا ماهی گلی واست بخره تو می گی دوتا.

راستی عاشق ماه هستی یعنی ماه رو که تو اسمون میبینی اینقدر جیغ میزنی یاد اراد می افتم چون خاله هم می گفت ارادم همینطوره.

از پا تختی و عسلی ها که بالا میری یه بارم افتادی که خدا بهت رحم کرد.

زندگی با وجود تو شیرین تر شده شاید شب نخوابیها و اذیت کاریهات انرژی ادم رو تخلیه میکنه ولی در اوج نا امیدی دوباره به ادم امید تازه میدی.

فرشته کوچولوی مامان وقتی می گم بهار زندگی کیه می گی مامان انگار دنیارو به من می دن.

راستی دو بارم بابا عزیز بردتت شهربازی و کلی حال کردی.

می بوسمت.

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)